![]() |
![]() |
|
|
جشن تیرگان که جشن برابری روز تیر و ماه تیر است در سالنمای زرتشتیان دهم تیرماه برگزار می شود.این جشن بر پایه حماسه ی آرش کمانگیر شکل گرفته است.
منم آرش ...و آرش شیوا تیر از میان برخاست بازوان استوارش را گشود و بانگ برداشت:منم آرش بر تن و پیکر من بنگرید که هیچ آسیب و گزندی در آن نیستمن آنم که فرمان افراسیاب را پاسخ خواهم داد .واپسین تیرترکشم فرجام زندگی من خواهد بود و تیر را به باد خواهم سپرد تا به خواست مزدا اهورا مرزهای ایران را بگستردتا خانه هامانشهرهامان گسترده شود و دل مردان و زنان و کودکان ایران زمین شاد.و آن گاه من در میان شما نخواهم بود واز پیکرم هیچ نخواهد ماند. و آرش این گونه بر فراز البرز کوه رفت و دیگر باز نیامد....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
بهارـ امشب ـ برای همیشه میره و موقع رفتنش ازین که بدترین بهار زندگیم بوده ناراحته...دلش برام سوخته اما چاره ای جز رفتن نداره باورم نمیشد موقع تحویل سال که خواستم سال سلامتی باشه پس چرا نبود؟ شاید چون قرار نیست همه بهار ها و همه سالها خوب و خوش بیان و بگذرند.قرار نیس همیشه بخندیم اینا رو قبلا هم میدونستم اما تجربه یه چیز دیگه است.. هیچ خنده ای در بهار امسال از ته دل نبود همش بغض بود و اشک و گریه بهار ۸۷ بره که دیگه برنگرده.................... چرا تو جلوه ساز این بهار من نمیشوی چه بوده آن گناه من که یار من نمیشوی بهار من گذشته شاید ..... شکوفه جمال تو شکفته در خیال من چرا نمی کنی نظر به زردی جمال من بهار من گذشته شاید ..... نه قاصدی که از من آرد گهی به سوی تو سلامی نه رهگزتری از تو آرد گهی برای من پیامی بهار من گذشته شاید ..... غمت چو کوهی به شانه من ولی تو بی غم از غم شبانه من خدا تورا ازمن نگیرد ندیدم از تو گرچه خیری به یاد عمر رفته گریم کنون که شمع بزم غیری بهار من گذشته شاید .....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
||||||||||||||||||
|
حکمت خدا تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا مینشست. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبهاش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
برای خواندن خاطرات دوران آموزشی به آرشیو وبلاگ سر بزنید
نظر فراموش نشه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
سلام ممنون از لطف و محبتهای شما بابت پیام های تسلیت امیدوارم همیشه سلامت و سر حال باشین
عرض شود که علی آقا دوست عزیز بنده چند هفته ایه شدیدا در تکاپوی پیدا کردن دختر آرزو هاشه و هر چقدر بیشتر تلاش میکنه کمتر موفق میشه...امروز در یک حرکت عجیب بالاخره تلاشش ثمرداد و طرف با اشتیاق تقریبا بله رو گفت....علی جان مبارکه... من نمیدونم اگه جزوه نبود و هیچ استادی جزوه نمی گفت چند نفر بی سر و همسر میموندن؟؟؟؟؟
داستانی در همین ارتباط(همواره به ندای قلب خود گوش کنید) پیرمردی تنها در مینهسوتا زندگی میکرد. او میخواست مزرعه سیب زمینیاش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود .پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحهای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینیهایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
بليط هاي كنسرت استاد شجريان و گروه شهناز فقط آنلاين به فروش ميرسد (خرداد و تیر 87 تهران - تالار بزرگ البته امیدوارم بتونید تهیه کنید کنسرت استاد شجریان |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
این روز ها تنها خواسته و آرزوی من اینست که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارغ از پریشانی
این روزها فقط یک خبر خوشحالم میکند و آن سلامتی توست...........تویی که ۳۰ روز است با چشمانت حرف میزنی ۳۰ روز است نگفتی داداش آرش ۳۰ روز است سر نمازت دعایم نکردی ۳۰ روز است که .....
براي لحظه اي زمان مي ايستد ابر ها كنار ميروند چشم ها بهتر مي بينند پيكري فرتوت و نوراني از دور نمايان ميشود همه سكوت مي كنند وگوش به چشمانش مي دهند. او ديگر با چشمانش سخن مي گويد و چه سخنها كه نمي گويد پرسشي از تو پاسخي از او اشاره اي از او ونگاهي به آسمان من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم صداي پاي فرشتگان را مي شود شنيد او ميبيندشان گوش كن صداي عبور را صداي وزش يك حسرت دستي كه سوي او دراز مي شود دست كه را ميگيرد؟ براي كه مي رقصد ؟ لحظه اي درنگ قطره اي اشك وحشتي عميق و فرشتگان مرگ را به سخره ميگيرد اين پير مهربان اينجا چه مي گذرد ديوارها به ستوه آمده اند حضور ها هر لحظه بيشتر همچون آرامش او غربت يك مادر پير وحشت يك لحظه ي شوم همچنان مي گريي دست او را ميگيري و دعا مي خواني بركت خانه ما چه اهورايي و پاك آرميده است اينجا كنج ذهن من وتو چه تكانها كه نخورد واندر آن لحظه پر رمز و فراز ما به او خيره شديم حوري خالق ما از بهشتش جا مانده ست همگان منتظرند چشم هاشان نمناك دستهاشان رو به خدا مرگ را مي پايند در تمناي سلامت از او غافل از اينكه چه ها بر سرشان آمده است يك دل و متحد و هم اهنگ اشك و آه و لبخند همه شان اينجايند. واندر انديشه يك روز دگر كه همان مادر پير با همان قامت پر درد و نحيف باز هم حاميشان باشد و..... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
سه هلال و دوخط زيرش ميشه فوق ديپلم دو ستاره كه ليسانسه . سه ستاره فوق ليسانس و دكتراست.....نظر يادتون نره...... |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
وای گریمون هیچ خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ همه چی تو بودی زمین و آسمون هیچ
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
با خنده گفت وای اینا هم که داغون شده ..تو که گفتی چند قطره بوده....من با کمال پر رویی گفتم والله کم ریخت لیوان و دیدین که زیاد ازش خالی نشده بود
تمام........ |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
آقای ماشین حساب گفت نه یه دونه میخره میاره همشم بهم چشمک میزد.حالا تازه گندکاری وسعت گرفت وقتی چک و سند های خیس و کشیدند بیرون ........ بقیه اش بماند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
آقای غر لیوان داغ نسکافه اش رو نمیدونم چی کار کرد چون من مشغول بازی بودم همه رفتن نماز و ماهم آماده می شدیم که دیدم گتر هام یکیش نیست همه جا روگشتیم آقای ماشین حساب هم کمک می کرد من تمام کشو ها رو می گشتم وقتی کشوی آقای غرو باز کردم
تا اینجا بمونه این ماجرا حتما ادامه خواهد داشت |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
سلام
ما تو اتاق ۴ نفریم که یکی رئیسه یکی معاونش یکی مسئول و یکی هم که منم رئیسه اسمش آقای غر..(لره)...معاونه آقای شاد.(تهرانی)......مسئوله آقای ماشین حساب(رشتی) غر زدن که خیلی طبیعیه واسه یه رئیس البته ایشون همین فاکتور منفی رو دارن و در بقیه موارد عالیه برخوردشون.....آقای شاد ازون رفیق بازای قهار که روزی ۱۰۰ دقیقه خاطره و جک تعریف می کنه بقیه شم اینو اونو دست میندازه ما می خندیم ماجرای نسکافه خوری من چند روزیه که گیر دادم نسکافه بیاریم بخوریم اما اونقدر زندگیشون روتین شده حاضر نیستند کوچکترین تغییری بهش بدن یه بارم که پیشنهاد تغییر دکوراسیونو دادم (آخه در وضع فعلی هر روز یکی با کیس برخورد شدید داره) همه با تعجب گفتند نمی خواد بابا ولش کن....بگذریم خلاصه موفق شدم تا بالاخره آقای شاد ۶ بسته کافی میکس آورد گفت زحمت آب جوشش بکش( اونجا انقدر همه داغون و بی رمقن که از همچین طرح بو داری به شدت استقبال میشه پس من باید اینکارو می کردم وگرنه مهمونامون زیاد می شد.) پس رفتم و ۴ لیوان آب جوش آوردم...آقای غر تشریف نداشتن ما خوردیم جاتون خالی چسبید....بعدش آقای غر اومد و گفت اب جوش من سرد شده عوضش کنم بیام...بعد آماده کرد که بخوره اما وقت اذان بود و ایشون موقع اذان آب دستش باشه می زاره زمین و این بار هم اینکارو کرد.......... تا اینجا رو داشته باشید تا بعد.......الان بازی پرسپولیسه برم بعدش میام |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به صبح راستین سوگند**
به پنهان آفتاب پاک مهربار پاک بین سوگند** که آرش جان خود در تیر خواهد کرد ** پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند *** زمین میداند این را آسمان ها هم *** آری آری جان خود در تیر کرد آرش *** کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش .... |
|
RSS
|