آرش کمانگیر
سلامتی سه تن رفیق و ناموس و وطن ..سلامتی سه کس زندونی و سرباز و بی کس
سلام روزا داره میگذره و ماها هرکدوم تقریبا جا افتادیم و فهمیدیم کی به کیه.متاسفانه این طوری که بوش میاد و من با بچه ها در ارتباطم راضی نیستند و همین نارضایتی ها ما رو بیشتر به یاد اون روزای خوش می اندازه.متاسفانه هستن کسانی که عید خونه نیستن . ...برای اونها دعا کنید که سخت نگذره بهشون... در ارتباط باشید شمارش معکوس برای سال نو 8 روز 86/11/20 امروز جنگ نوین داشتیم و تاکتیک و تربیت بدنی که زو بازی کردیم. طفلکی محمد(ر) دهنش خونی مالی شد تو بازی.توسط کی؟؟؟؟خب معلومه!!!!جناب رادیو آقای صدا...محمد درخشنده (بله آدم میتونه هنرمند باشه اما خشن باشه).امروز افسر شب فرهاد که کلی حال داد به همه .بعدم میدون تیر شبانه داشتیم شبیه 4 شنبه سوری شد. 86/11/19 امروز تقریبا 30 نفر( که از شهر دفترچه خریده بودند) آوردند و یادگاری بارون بود.خلاصه مشغول بودیم که شعر معروف گردان ما برای بار چندم خونده شد.خوش گذشت 86/11/18 بعدشم میریم مرخصی.یا عماد و مهدی و ممد و سروش و علی و حمید رفتیم شهر و گشتیم یه نهار توپ زدیم که خیلی چسبید (رستوران هما) بعدم رفتیم سی دی هارو زدیم.بعدم رفتیم پاساژارگ و گاراژ جیگری زدیم اساسی..الانم یه ساعت داشتیم حساب کتاب میکردیم.راستی امشب پستم... 86/11/17 کلاس نظام جمع 1 امروز پیچیده شد چرا؟ خب معلومه فرهاد نیومده بود.ولی خب دومیش هم رزه رفتیم.خسته کننده بود و بعدشم تموم...دیگه نظام جمع نداریم.یه چیز جالب چون بازرس اومده بود غذا توپ بود .....عمو بازرس مهربون ، همیشه اینجا بمون....میبینم که تیکه ها هم تکراری شده و ته کشیده خندیدن سخت شده...الان تا اومدیم به رسم عادت هر شب بخونیم حاج آقا اومدند ارشادمون کنند.کلی خرت و پرت آوردیم ریختیم رو تخت من مهمونا اومدند خوردیم.حمید وامید با هزار ترفند به من سیر خوروندند 86/11/16 امروز ساعت 6.5 بیدار شدیم.تاکتیک داشتیم که خیلی خوب بود(رفتیم غار توی کوه خضر زنده عکس دسته جمعی هم انداختیم ) بعدشم نجات و مردمیاری داشتیم که چرت بود.آخر وقت قرار شد کل آسایشگاه و محوطه رو تمیز کنیم ، که دستشویی به من افتاد مهران هم با ما بود خیلی زحمت کشیدیم ولی خب حموم لازمیم الان... http://i32.tinypic.com/iqvs0i.jpg با تشکر از محمد درخشنده...... 86/11/15 رفتیم صبحگاه که سردار رژه رو نپسندید.سه بار رفتیم. گردانهای دیگه رفتن اما باز ما رو اذیت کردند.لج بازی با فرهاد اینجا تابلو شده.طوری خسته شدیم و در عین حال خوب میرفتیم و خیلی تابلو دستور تکرار میدادند که فرهاد آخرش از ما عذز خواهی کرد. امشب رزم شبونه داریم (متنفرم ازاین کلمه) 86/11/14 2 تا امتحان عقیدتی داشتیم.اولیش عالی بود.ولی سر دومی ازم تقلب گرفت...بعدم رفتیم میدون تیر که چون با بچه ها می اومدیم و یه کم دیر رسیدیم جریمه شدیم با پست اضافه 86/11/13 نظام جمع و عقیدتی و سیاسی گردانی داشتیم هیچی هم یادم نمیاد خوابم میاد.... 86/11/11 86/11/12 ساعت 6 بیدار شدیم.من نگهبان بودم که فرهاد گفت :نمی خواد بمونی برو محسن آشپز می مونه .کلاس دفاع مقدس بود و نت .ظهرم مرخصی رو گرفتم 24 ساعته.ساعت یک زدم بیرون.دسته جمعی رفتیم کنگاور که به خاطر یخ زدگی جاده و برف شدید .وسط اتوبان تصادف کردیم.خوشبختانه کسی طوریش نشد .اما کلی علاف شدیم تو سرما.راه 1 ساعته رو 4.5 ساعته اومدیم.فرداشم برگشتم اومدم .اصلا خوش نگذشت نظر خواهی اون پایینه صفحه یادت نره اگه دوست داشتی برای نظر خواهی
سوال بده با گزینه هاش 86/11/10 چله نشین تو شدم... بله شمارش معکوس داره شروع میشه.امروز روز امید(18) سر عقیدتی به علت نقطه بازی با عماد از کلاس بیرون گشتم...بعدشم عماد اومد.آقا فرهادم با مرخصی 24 ساعته من موافقت کردند.گرچه 63 نفر رو لغو مرخصی کردند (سر جریان سردار )امشب رزم شبانه داشتیم.3ساعتی تو برف بودیم آب تو پوتینام بازی میکرد.بعد که برگشتیم دیدم پست دارم ۳تا۵ 86/11/9 حالا روزا همشون سه شنبه اند ...لعنت خدا به این سه شنبه ها امروز از برنامه کلاسیش معلوم بود چه خبرا میشه.اما کسی فکرشو نمیکرد انقدر خاطره انگیز شه.سر صبح نظام جمع داشتیم که بازم آقا تشریف نیاوردند .و بعدش آقای جی اومد و چی گفت؟معلومه تذکر داد خب البته ما لازم داشتیم بدونیم درجه بندی علا الدین به چه شکل.... بعدم تربیت بدنی که اول تو کلاس بود اونقدر حرف زدیم که گفت بریم بیرون.بشین پاشو و پیاده روی و نرمش تو سالن ورزش توسط همان جوگیر ورزش که بدن ماها (مخصوصا جعفر عزیز و وثوق شلمان و..)رو با بدن خودش اشتباه گرفته بود کلی پوستمون کنده شد. 86/11/8 امروز هم دیر بیدار شدیم.ساعت 6(نمیدونم دیشب چم بود یه دفعه زدم زیر گریه، شاید لازم بود طفلکی بچه ها نگران شدند مخصوصا امید.بعدم که رادیو ابی روشن شد و کلی به حرفاش خندیدیم.میگفت جلو اسم قباد علامت سواله 86/11/7 به علت بارش شدید برف ساعت کلاس ها عوض شد و ما ساعت 8 بیدار شدیم و 9.5 رفتیم میدون تیر که به صورت نشسته تیراندازی بود.به نظرم از دفعه پیش بهتر بود .ازون ور هم یاسی با کادری ها دعواکرد(دعوا گرفت)خلاصه با سرو صدای ماها و گفتن یکصدا ولش کن ولش کن کار به مذاکره رسید البته نصف تقصیر ها گردن آقای پیچ(ف.م) بود که بازم نیومده بودند کوچه ها باریکن،دوکونا بسته س خونه ها تاریکن،طاقا شیکسته س از صدا افتاده تار و کمونچه مرده میبرن کوچه به کوچه .......................... جماعت من دیگه حوصله ندارم. به یاد زنده یاد فرهاد مهراد اما من اصلا دیوانه نیستم.فقط کمی هیجان زده ام.که آن هم بدیهی است.هرکسی قبل از این که برای دومین بار متولد شود، هیجان زده میشود.آرتور شنیتسلر بسه ساکت نشستن در خونه ها رو بستن از همه دل بریدن دل به کسی نبستن چه فایده داره اینجا حتی نشه بخندین..... فریدون فروغی وقت به خیر...من یه کم مریض احوالم واسه اون نتونستم به اندازه کافی بنویسم.خوش باشید...راستی پنج شنبه استخر گردانی داریم.جای همه اونایی که نمیان خالی میکنیم. . . . 4شنبه سوری یادتون نره. 86/11/6 امروز 2 تا کلاس نت داشتیم که تشکیل نشده به جاش (جی)اومد تذکر داد.بعدم اسلحه ها رو تحویل گرفتیم..که با قبلی فرق داشت.بعدم عقیدتی و نهار. الان مشکل دارم با برخورد یکی از بچه ها و این باعث شد که کمی اوضاع و احوالم بهم بریزه..عادت دارم به بی وفایی..ولی فکر نمیکردم اینجا هم بی مرامی ببینم.برف ول کن نیست حالا دیگه هر 2تا دستشویی خراب شده پس بنابراین چیزی نخوردم؟؟...سر پست بازم مهران لطف کرد (به مهران و افکارش اعتقاد دارم خیلی گله)با یس رفتیم حموم (آخه حموم اینجا تنها چیزیه که کار درسته و کیف داره گرمترین جای این کوهستان برفی و یخ زده) همچنین وبلاگ رپرا برن حالشو ببرن به روز شده..... همین الان با ولک صحبت می کردم .گفت رودبار افتاده و شدیدا برف اومده.....کلی التماس دعا داشت.گفت بگم دلش برای همه تنگ شده......................... امیدوارم که هرچه سریعتر کارش درست شه بتونه منتقل شه....... کسی تنهاییمو از من نمیدزده...درد ما رو در و دیوار نمیفهمه واسه تنهایی خودم دلم میسوزه...قلب امروزی من خالی تر از دیروزه امیدوارم که همیشه سر حال باشی.......دل من دیر زمانیست که می پندارد دوستی نیز گلی است شاخه طرد و لطیفی دارد... بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را ـدانسته ـ بیآزارد....... با تو زلال میشوم بی پر و بال میشوم شعر محال میشوم صاحب تحویل شب اول سال میشوم........ تا سال نو فقط ۱۸ روز باقیست. ۸۶/۱۱/۵ ساعت 9 بیدار شدم و رفتیم حموم .همش بیکاری و مطالعه و جدول همین اصلا خوش نمیگذره. 86/11/4 امروز چون پنج شنبه بود و طبیعتا باید زود تموم میکردیم اما چون راهپیمایی داشتیم و کلی پیاده روی کردیم روی برف البته 1.5 قبلش رو برف نشستیم طبق معمول مسئله نفت و درجه های چراغ نفتی و نبستن شیر آب و ازین حرفای آقای جی.بعدم رفتیم نماز خونه رو تمیز کنیم 50 نفر اول.مسوولین اونجا ترک بودن کاوه کلی اذیتشون کرد (ترجمه میکرد) شب پست دارم 3 تا 5 .احمد هم گفت میاد شب و پیش من بخوابه حمید هم اومد و خاطره زدیم تا 2 بعدشم خوابم نبرد .آخرشم بعد از پستی که ندادم(مهران گلممممممممم)رفتم رو تخت ولک خوابیدم. 86/11/3 امروز اول صبحونه بود بعد نماز (سین عوض شده) این باعث شد زودتر بیدار شیم.سر نظام جمع بودیم که برف اومد همش بشین پاشو و تربیت بدنی و بعدم یه نهار افتضاح و بعدم سیاسی گردانی .واسه شامگاه رفتیم که همش برف بازی کردیم و مطمئناَ جریمه خواهیم شد. ما اینیم دیگه ۱و۲/۱۱/۸۶ سر صبح بیدار شدم.ساعت 9 بلیت داشتیم و 20 نفری بودیم که امید(ش) و حمید(ز) دنبال کاراش بودند.مثل بار اول با یس و یاسر نشستسم و کنار یس هم مهران گل نشست.خیلی زود رسیدیم.یه بازرسی کوچولو و بعدشم باز برگشتیم.همه لوله ها یخ بسته بود و محیط شدیدا سرد بود .مجبور شدیم با دو تا پتو بخوابیم.البته قبلش بگو بخند و روبوسی بود همه تر تمیز شده بودند.سر صبح تاکتیک داشتیم که جریمه کرد و گوله برفی در دست موندیم تا آب شه.راستی دستشویی نداریم باید از دستشویی گروهان 2 استفاده کنیم هم دورتره هم شلوغ.همین 26تا 29 کلی مهمون داریم و با اونا سرگرمم.از مزه غذا لذت می برم. بچه ها هم پیامک میفرستند. روزها اینجا کسل کننده است.هم نگرانی از تموم شدن مرخصی هم دل تنگی برای اونجا. اونجا یه خوبی بزرگ داره اونم اینه که فکرم آزاده و شبا راحت خوابم می بره.این بی خیال بودن باعث شده سختی ها رو تحمل کنیم.بر عکس اینجا همه چی خوبه اما فکر مدام در گیره.امروز یه وبلاگ راه انداختم که می خوام این خاطرات و توش بیارم. ........ درد من گرچه از جنس دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که پوستینشان وچین روی آستینشان درد میکند ....... ماه من غصه نخور زندگی جزر و مد داره دنیا مون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن همه که پر ترک مثل تو ومن نمیشن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو خیلی ها با زخمای زندگی آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ........ 25/10/86 یه کلاس بهداشت داشتیم که همش چشمم به ساعت بود،بعدم اسلحه ها رو تحویل دادیم.بعدم رفتیم نظام جمع آقا فرهادم کلی اذیت کرد همه نظام جمع و میخواست اون روز نشونمون بده البته من نمیدونم یه چیزی تو رفتارش بود که نشون میداد ته دلش چیزی نیست و میخواد شوخی کنه آخرشم با بگو بخند باهاش خدا حافظی کردیم.من تا حالا همچین جوی ندیده بودم موج مثبت از همه جا ساطع می شد، خنده ها و چهره های خندان نشون میداد که دل همه شدیدا تنگ خونه شده .حتی اخمو ترین آدما هم میخندیدن.به این فکر میکنم که سربازهایی که ماهها وسالها از خونه دورن چی میکشن و کشیدند.و این که انسان چقدر در برابر تنهایی ناتوانه. بعد از اینکه اومدیم بیرون من و سینا و مرتضی و سید رفتیم فرودگاه بقیه بچه ها رو اونجا دیدیم.با یه ربع تاخیر پریدیم و ساعت 5/5 تهران بودیم.البته آژانسیه زرنگی کرد یه مسافر دیگه هم بدون اینکه به من بگه سوار کرده بود که ایشون یه دختر خانم ....بودن و با جیغ و داد وادار کرد راننده رو که اول اونو برسونه.واسه همین من 5/6رسیدم خونه.تا یه ساعت همه چیز و با تعجب نگاه میکردم وعین گوشی که شارژ نداره فقط 2 ساعت آهنگ گوش کردم. آهنگ کامران وهومن من اگه نباشم کی واسه همیشه تو رو می پرسته کی برات می میره کی نمیشه خسته کی تو رو می زاره روی دو تا چشماش کی اگه نباشی میگیره نفس هاش من اگه نباشم من اگه نباشم 24/10/86 به جای صبحگاه مشترک رفتیم حسینیه(هوا فریزره)بعدم رفتیم میدون تیر من و یاسر و مهران از جمله افرادی بودیم که موفق شدیم هیچ تیری رو به هدف نزنیم و صفر گشتیم. الانم رفتیم وسایل و گرفتیم فردا میریم تهران.همه خوشحالن مخصوصا قباد همش داره آواز میخونه. توی ماشینیم ولی شاد و غزل خون میرویم دسته جمعیمون به سوی شهر تهرون میرویم ..... آخ برم راننده رو اون کلاچ و دنده رو گاز و فرمون و ببین شور و حال بنده رو به علت درد شدید دست و کمر و همچنین پست و تمیزی سالن دوم .دو روز و با هم مینویسم. امشب یاسر مداحی داشت رفتیم شرکت کردیم.پست 1.5 تا 3.5 منم 86/10/21 امروز جمعه اس با سر و صدای یانگوم بیدار شدیم میگفت پنیرا رو کش رفتند(چه کسی پنیر مرا برداشت؟)دیگه بیکار بیکاریم هر تختی 20 نفر نشستن یه جدول حل میکنن الان جدول کلی ارزش داره .نهار زدیم بعد مشاعره کردیم و اسم ومنچ(مینچ)و ازین بازیا تا وقت عزیز و عمر گرانمایه مون به بطالت بگذره.به شدت رو پله ها سر خوردم دستم داغون شد.رفتیم بهداری(با حمید ز . عماد)کسی به دادمون نرسید آقا ناراحت شد چرا بیدارش کردیم؟؟ غروب گذشت و شب رسد به نیمه تب تو داره گل سرخ هیمه بزار بخوابن همه اهل دنیا هنوز یه نیمه مونده ازشب ما 86/10/20 امروز سر ساعت 5:15 سرهنگ اومد سرکشی ببینه بیداریم یا نه،پس بنابراین خیلی هول هولکی بیدار شدیمالکی تو اون سرما بیرون بودیم بعدم واسه تاکتیک رفتیم صبحگاه.کلی جریمه کرد و گفت دستگکش ها رو درارید کلاه هم بردارید بعدم گروه بندی کردیم و رفتیم سرکلاس(خودشم سردش شد) از خیلی ها پرسید از جمله من.با یس نشستیم کلی بگو بخند داشتیم.بعدم اومدیم آسایشگاه فهمیدیم ناو آمریکا تو خلیج فارس مشکل بوجود آورده.همه گفتن تموم شد شهید شدیم همه الان دارن قضیه رو کارشناسی میکنن(یاد صحنه های تصادف و کارشناسی های وسط اتوبان افتادم)...کمکم همه چیز تکراریه و هیجان مرده فقطبحث میان دوره است که جذابه. شب خوش خب دیگه تموم شد تقسیم شدیم و هرکی رفت خونه خودش شاید دیگه همدیگرو نبینیم ،خداحافظی معنی دار علی فندق هرگز یادم نمیره،جدا شدن زوج های معروف یا ضد حال خوردن( محمد ع) و( یونس ح) و... استرس 21 نفر معلق و خستگی همه ماها تموم شد. فردا یه روز دیگه س .امیدوارم هر جا که هستین شاد باشید. هرجا که هستی خدا به همرات 86/10/2 ساعت 6 با بابا حرکت کردیم به سمت ستاد مشترک... وسط راه فرمون ماشین یه هو شکست...خیلی شانس آوردیم....بالاخره رسیدیم. همه دم در منتظر بودن. بعد از کلی معطلی رفتیم تو... اونجا موهارو نگاه کردن...وسایل رو تفتیش کردن...با خونواده هامون خداحافظی کردیم...هوا خیلی سرد بود...بالاخره سوار یه اتوبوس ولوو قرمز شدیم و حرکت کردیم... همون اول راه تصادف کردیم و دوباره کلی معطل شدیم...تو راه با یاسین و یاسر و سینا آشنا شدم. از هر دری سخنی حرف زدیم تا این که رسیدیم به پادگان شهدا... هوا وحشتناک سرد بود ساعتم 8:30 شب بود... یک ساعتی کنار در منتظر موندیم و بالاخره آخرش رفتیم تو... چون از جاهای دیگه هم اومده بودن خیلی شلوغ شده بود و بازم معطل شدیم...سرما تا تو استخونمون نفوذ کرده بود خلاصه با قندیل رفتیم واسه تقسیم شدن...بعدش بهمون شام دادن اونم چه شامی!!!! ×آش رشته×... تازه فقط یه ملاقه که خیلی کم بود ولی چون سیر بودم زیاد مهم نبود...خلاصه یه جای گرم و کمی ام نرم اما پرسر و صدا خوابیدیم..... 86/10/3 با کلی سر و صدای سگ و خروپف بچه ها ساعت 7 بیدار شدیم قرار بود 7:30 بریم صبحانه خوری واسه تقسیم نهایی. (هوا شدیدا سرد بود)...بعد از کلی راه رفتن رسیدیم اونجا که بازم یک ساعتی معطل بودیم. سر حضور غیاب همش اشتباه میشد...خلاصه راه افتادیم...جلسه خوش آمد گویی گذاشتن و مقرراتشونو گفتن. بعدش رفتیم واسه نماز و دوباره اومدیم همونجا (گردان ؟ - گروهان؟) ناهار خوردیم (برنج و سویا) که زیاد بد نبود... 86/10/4 امروز خیلی خسته شدیم. ساعت 5 بیدار شدیم. هوا شدید سرد بود. رفتیم واسه نماز و بعدشم ورزش بود که یاسین که حالا ارشد شده منو فرستاد نگهبانی...جای گرم و نرم. بعدش رفتیم واسه لباس ... اونقدر معطل شدیم که دیگه جون نداشتیم... بعد از کلی صف وایستادن لباسها رو گرفتم که اندازه بود اما بعدش اون کوله پشتی که 30 کیلو هم بیشتر وزنش بود رو 2 کیلومتر رو دوشمون حمل کردیم...کمر درد گرفتیم... بعد هم لباسهای اضافی رو جدا کردیم... بعد به خط جدا شدیم تا فرمانده توجیه کنه که 1:30 روی ماسه سرد نشستیم دندونام به هم میخوردن. بعدش به خط شدیـم به ترتیب قد که منم با قد بلندا جام عوض شد. اینجا به نظرم گرم تر میاد.از آسایشگاه 2 به آسایشگاه 1 اومدم، شام تخم مرغ دادن...نهارم همون نهار دیروز بود (لوبیا پلوی بدون لوبیا) امشب جداَ حالت غربت و تنهایی منو اذیت کرد اما بچه ها خوبن:... یاسر کنار دستیم و سینا(ارشد آمار شده) هم چند تخت اونورتر. یاسین ارشد هم که آخر باحالاس...خیلی خستم.... 86/10/5 هر روز خسته تر از دیروز... امروز صبح بعد از نماز و صبحانه (پنیر و خرما) رفتیم نظافت سرویس بهداشتی (تالار اندیشه) بر خلاف تصور قبلی کار ساده ای بود یعنی قابل تحمل بود...رفتیم جلسه معارفه با فرمانده پادگان خیلی طول کشید اما چون تو حسینیه بود قابل تحمل بود.2 ساعتی بودیم برگشتیم. به خط شدیم.... آموزش انواع احترام شروع شد. با یه دوی وحشتناک یه دفعه 200 متر رو دویدیم بعدشم کلی بشین پاشو که نفس همه بند اومده بود. بعدش خسته رفتیم واسه نهار(خورش کرفس) و بعدش به خط شدیم... دوباره آموزش عقب گرد و این چیزا... دیگه نفس نمونده بود چون این همه فعالیت اونم یه دفعه خیلی سخت بود(سینه خیز روی زمین) بعدم تمرین آنکارد (آنکادر) که مورد قبول نبود ولی بار دوم اوکی شد. حالا هم اینقدر گیجم نمیدونم چی مینویسم. راستی شام بیج بیج بود (بدون برنج) همین دیگه...فردام توجیهیه.... 86/10/6 امروز چون پنجشنبه اس زودتر آزاد شدیم. صبح با وجود اینکه خوابم میومد بیدار شدم رفتیم جلسه توجیهی(2) ... : حرفای تکراری, تهدید کننده بیشتر واسه ترسوندن بود بعد برگشتیم آسایشگاه به خط شدیم دوباره برگشتیم حسینیه جلسه توجیهی (3) که اونم حرف تازه ای نداشت. دفتر و کتاب راهنما گرفتیم و برگشتیم در اختیار خود. بعدشم عدس پلوخوردیم دیگه همه حالت خواب گرفتد بعضی ها هم بحث میکنند از سینما تا 30 یاست به نظرم بچه های خوبین و این خیلی خوش شانسیه.الان ساعت 2:50 است همین الانم یکی داره میخونه صداش خوبه ارشد آماره آهنگ (خدایا عاشقان را..) 86/10/7 روز تعطیل و جمعه دیر بیدار شدیم که خیلی خوب بود و ساعت 9 برای ساعت 10 صبحانه خوردیم رفتیم یه کم تمرین رژه کردیم که آماده باشیم یه نیم ساعتی طول کشید بعدش هم اومدیم استراحت جمع شدیم واسه نهارکه بازم لوبیا پلو دیگه پدر لوبیا پلو دراومد بعدشم گپ و گفتگو بابروبچز (همه خوبن اما بعضیا بهترن؟؟؟)بعدم با یاسر رفتیم دلستر وچیپس زدیم چسبید تو اون قحطی امکانات الانم که شام تخم مرغ سیب زمینی نمیخورم نمیخواااااااام.امروز کلی تلفن داشتم البته در برابر بعضیا هیچه.شام جولومه دوتا سیب زمینی بیریخت کوچیک با دوتا تخم مرغ پخته با یه نون مقوایی خدا رو شکر که گشنم نیست.فردا هم عید غدیر و تعطیل فکر کنم کارامون عملاّ از یکشنبه شروع شه فعلاّ 86/10/8 امروز عید غدیر بود و خیلی هم خوش گذشت صبح دیر بیدار شدیم .صبحونه عسل وکره خوردیم بعدم قیمه واسه نهار بعدشم یه کم درس خوندم. جمع شدیم فیلم دیدیم اینجا فقط دو تا کانال داریم 1و3 سریال 4خونه رو دیدیم بعدشم بزن برقص و بشکن و بالا انداز.شام چرتی داشتیم (لوبیا با قارچ)انگار وقتی تعطیلیم دیر تر میگذره ... فعلاّ 86/10/9 دیشب پست داشتم با مهران اون 50 دقیقه ای که بیرون بودیم خوب گذشت اما 50 دومی 50 روز طول کشید خیلی خوابم می اومد.خلاصه خوابیدم هنوز گرم نشده بودم که صدای دلنشین یس گوشم رو نوازش داد آقااااااااااااااااااا پاشو بعدم رفتیم کلاس تخریب با آقای ج لهجهاش خیلی قشنگ بود.بعدشم رفتیم جشن غدیر عجب جشنی ؟؟؟بعدشم نهار زرشک پلو زدیم هنوز از گلو پایین نرفت گفتند دیگ شسته شه توسط من و یاسر این شیلنگه تیکه پاره بود بیچاره شدیم تا تموم شد .بعدم رفتیم رژه کلی جریمه کرد ماشالله همه آی کی یو هستیم.نپرس بعد این همه بدو بدو شام چی بود که نمی گم آش بود.تازه دیگش هم باید شسته شه توسط ما.بهبه به این زندگی. 86/10/10 امروز بدتر از دیروز بعد از صبحونه رفتیم کلاس سلاح (مربیش یه ویِژگی جالب داره؟؟)بعدش اومدیم اسلحه گرفتیم همینو کم داشتم. بعدش گفتن 20 نفر اول برن کمک کنند..... چشمتون روز بد نبینه خیلی خسته ام برفم میاد تازه بازم پستم معلوم نیست چه جوری حساب میکنه این آقای محور(آمار) که برا بار سوم پستم .میگذره این دلخوریا میگذره عمر تو ومن به خدا میگذره.... راستی به خاطر فشار زیاد و یه دفعهای بچه هلا کم طاقت شدند به هم میپرند یه برخوردایی امروز پیش اومد بین ارشدین.الانم با یاسر و مهران نشستیم حرف میزنم.دلم میخواد آهنگ گوش کنم. 86/10/11 امروز روز خوبی بود از صبح بیرون نرفتیم یک سره کلاس نماز و عقیدتی بود 4تا کلاس پشت سرهم خیلی ها خواب بودن کلی هم خنده دار شد آخراشم امتحان گرفت.اینجا انقدر فکر مشغول که کمتر آدم دلش تنگ میشه یعنی هنوز تازگی داره کلاس ها و برنامه ها .همش صحبت از میان دوره است رفتنمون حتمیه اما تاریخش معلوم نیست.بیصبرانه منتظر جمعه ام که مرخصی تو شهری داریم. پوسیدم اینجا با این بوی نفت و این همه مریض و سرفه... 86/10/12 فکر کنم در طی هفته سخترین روز همین 4شنبه باشه ازون صبح دویدیم.سر صبح که نظام جمع بود که خسته شدیم حسابی بعدش بلافاصله تربیت بدنی که اون دهشتناک بود،دور زمین دویدیم بعد رفتیم تا در نگهبانی و برگشتیم درجا و نرمشای عجیب غریب.تازه داشت نفسمون برمیگشت که گفت تا در آسایشگاه بدوید جالبتر اینکه تو 20 دقیقه باید نهار میخوردیم و بعدشم کلی پیاده روی واسه پرتاب نارنجک (میدون تیر) یه نارنجک دادن دستمون پرت کنیم مثل سیگارت بعدم برگشتیم.الانم خوابم بلیط هواپیما هم گرفتیم واسه میان دوره .جمعه هم که میریم بیرون. 86/10/13 امروز جمعه است هم دیر بیدار شدیم و طبیعتاّ دیر هم صبحونه خوردیم بعد یه کم والیبال بازی کردیم به همه تلفن زدیم تا کارتم تموم شد .نهار زدیم (استانبولی) بعدش رفتیم بیرون با می نی بوس رفتیم کرمانشاه.همه رفتند طاق بستان ولی من رفتم خونه عمه یه 2 ساعتی اونجا بودم.ساعت 4 با یاسر قرار داشتم .با عجله خودمو رسوندم اما ندیدمش حرف همو اشتباه فهمیده بودیم اون سر خیابون واستاده بود من تهش انقدر شلوغ بود که ندیدیم همو.بعد بچه های دیگ رو دیدم با اونا رفتیم بگردیم.همه جا بسته بود.از بازار روزش خرید کردیم .مردمش خیلی مهربونن رفتیم یه جیگری شام بزنیم همه پا شدن جاشونو به ما دادند .پیر مرده با لهجه قشنگ گفت (شما به اندازه کافی تو پادگان سر پا هستین الان بیاین بشینید)راننده تاکسی هم گفت سرباز داداش منه کرایه نداره بعضی وقتها ازین که تو همچین مردم و کشوری هستم افتخار میکنم.
...
...حمید داشت ازینکه نقشش گرفته بود از خوشحالی میترکید.
..باید یگم من سیر و قورت ندادم
.بازار یادگاری نوشتن داغه
...
.17 نفری بودیم.تب و لرز شدید دارم.کلی قرص و دارو زدم به بدن اقا محسن (ع)هم از قرصهای معروفش داد. به محور گفتم پستمو بندازه فردا.حالا جالب که فردا نظام جمع داریم.هوا بس ناجوانمردانه سرد است.زمستان بی رحمی خودش و نشون داد.دستشویی رفتن دردناک ترین کار ممکن شده
.راستی امروز روز من بود 15 نبوووود؟؟؟![]()
الانم که رسیدم دیدم بچه ها واسه مهران تولد گرفتن.حیف که نبودم و آخرش رسیدم.دیگه همین
![]()
سر درد شدید گرفته بودم نهارم جدا غ ق ق بود.بعدم تاکتیک امتحان گرفت.و بعدشم ایشون هم ما رو نرمش و بشین پاشو دادند.و بعدم سینه خیز رو برفا با اون وسایل لعنتی.خب طبیعتا خستگی شدید به سردردم اضافه شده بود(کلاه اهنی دیوانه واره خدا نصیب کسی نکنه)سر و صدا رو تخت من زیاد بود خب ابی هم چونه ش گرم شده بود ول کنم نبود .مجبور شدم جام و با عماد عوض کنم.هنوز خوابم نبرده بود که..سردار اومد داخل یه دفعه پریدم
.همه دور خودشون میچرخیدن اومده بود ببینه چرا نرفتیم ورزش شامگاهی(یعنی با این همه ورزش از صبح توقع داشتن بازم بریم)گفت همه بیرون.حالا من چون بالا خوابیده بودم بدنم عرقداشت با همون وضع رفتم بیرون.گفت تا میدون تیر بدو رو....این فاصله زیاد با اون تمرینات قبلش از بچه ها جنازه ای بیش باقی نگذاشت.اکثرا رفتیم حموم.بر عکس دیشب الان همه خوابن.همچنان سرم درد میکنه......
(کی قباد؟؟)امروز بالاخره صبحگاه مشترک اجرا شد.البته بازم سرود پاسداران با گند کاری هر چه بیشتر اجرا شد.بازم اسلحه شستیم.![]()
.اونا از اتحاد ماها جا خوردند و کار تموم شد ،برگشتنی هم کلی آواز خوندیم.کلاس بعدی تربیت بدنی بود که حال داد گفت 2 دور قدم بزنید دور میدون بعدم برید.بعدشم یه برف بازی توپ کردیم.امید بیشترین هدفگیری هاش رو من بود.البته من هم.امشب هم با (صادق. آ)از دانشگاه و بچه هاش گفتیم.دلم شدیدا برای بهی تمگ شد رفتم بهش زنگ زدم که خاموش بود.![]()
بچه ها حتما به نظر سنجی سر بزنید...اون پایین صفحه...ممنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برا بار چندم(قابل توجه محور خان عزیز)یه میدون تیر هم رفتیم با کلی معطلی ولی شیرین زبونی مربی قبراق و خوشکلامش
خستگی رو از تنمون دراورد.جالب اینکه با گازوییل اسلحه شستیم
و بعدش انقدر دستا یخ زده بود که وقتی با آب میشستیم آب به اون سردی حکم آب داغ داشت.وسط شامگاه میان بر زدیم و پیچیدیم واقعا ما آخرشیم.ا راستی بازم پست دارم 3 تا 5
.میخوابیییییییییم![]()
از رجبی پوری ها هم خبری ندارم .بچه های تهرانسر هم که علی فندق دارن پیر مرد دارن چه غم دارن؟جای مرتضی و علی و..بچه های امام حسینم خالیه.
![]()
از یخچال و کولر 7000 گرفته تا سبزی خرد کن های بزرگ و حلیم پزای عظیم الجثه زیر بار کمر درد گرفتیم وحشتناک
.تا جایی که با تحریک حاج علی آقا(علی ص)اومدیم اعتراض کردیم اینجا بود که آقایون فهمیدن ما یه ذره که نه کلی با بقیه فرق داریم
.هنوز استراحت نکرده بودیم که یه سرهنگی به اسم سرهنگ ح(فتوکپی مرحوم حسین پناهی) که هم خودش خیلی جالب بود هم حرفاش.![]()
با یه می نی بوس دیگه برگشتیم یه ساعتی گشتنمون بعدم رفتیم داخل.



